top of page

خود شیفتگی - بخش نخست - دکتر حسین جعفریان

خودشیفتگی که آن را به لاتین ( ) مینامند، از یک اسطوره یونانی سرچشمه میگیرد. خلاصه ي داستان از این قرارست : نارسیس جوانی بی نهایت زیبا بود و از اینرو مورد توجه زنان جوان قرار میگرفت . ولی از آنجا که زیبایی، او را مغرور کرده بود، به هیچ کدام از زنان دلباخته خود پاسخ مثبت نمی داد، بلکه آنها را به خاطر ابراز عشق مسخره و تحقیر میکرد. بعد از اینکه یکی از دختران عاشق، در اثر بی مهري نارسیس غصه دار شد و سرانجام جان خودش را در این اندوه از دست داد، خدایان او را به نفرین ابدي دچار کردند. تا اینکه یکی از روزها نارسیس بهنگام گردش به برکه آبی رسید و براي اولین بار عکس خود را در آب دید. او چنان عاشق و شیفته تصویر خود در آب شد که نتوانست از آن دل بکند و آنقدر در کنار برکه ماند تا از گرسنگی و تشنگی جان داد و بر جاي او در کنار برکه گلی رویید که آن را نارسیس و یا نرگس نام دادند. این داستان به صورت استعاره اي و سمبولیک نشان میدهد که افراد خود شیفته توانایی دلداگی و عاشق شدن را ندارند و این حالت یعنی عدم توانایی عاشق شدن، عامل و دلیل اصلی و عمده مشکلات دیگر شخصیت خود شیفته میباشد. فرد خودشیفته از آنجایی که در دنیاي ساختگی و با تصویر کاذب خود زندگی میکند، به دیگران توجه مهرآمیز ندارد، یعنی او نمی تواند دیگران را دوست بدارد، او با عاشقی بیگانه است. قبل از هر چیز لازم به یاد آوري است که خودشیفتگی کم و بیش در همه انسانها وجود دارد و شکل مخرب و بیمار گونه آن بستگی به کثرت علایم و شدت بروز آنها دارد. بنابراین باید خیلی مرافب بود که انگشت اتهام و برچسب زدن بسوي دیگران خاصه همسر و اطرافیان دراز نشود که در آنصورت مشکلی بر مشکلات عدیده دیگر اضافه خواهد شد. باید متذکر شد که اصطلاح خودشیفتگی تا حد زیادي گمراه کننده است. ما معمولا وقتی کسی یا چیزي را دوست بداریم، شیفته او میشویم، ولی فرد خود شیفته خودش را دوست نمی دارد، بلکه او بیشتر نگران تصویر کاذبی است که از خودش ساخته یعنی او گرفتار منیت و من دروغین خودش میباشد. خود پرستی و منیت همانطور که همه پیشگامان فکري ما بخصوص حافظ و مولانا آن را شرح داده اند سد راه عاشقی و ابراز علاقه میباشد. فرد خود شیفته زندانی منیت و خود پرستی میباشد. اي دل مباش یکدم، خالی ز عشق و مستی و آن گه برو که رستی از نیستی و هستی گر جان به تن ببینی مشغول کار اوشو هر قبله اي که بینی بهتر ز خود پرستی تا فضل و عقل بینی،بی معرفت نشینی یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی (حافظ ) همچنین مولانا انسان عاشق و رها شده را به نیی تشبیه میکند که از منیت و عقده ها و گره هاي زندگی مادي و این جهانی خالی شده باشد. هست هشیاري ز یاد ما مضی ماضی و مستقبلت پرده خدا آتش اندر زن به هر دو تا بکی پر گره باشی از این هر دو چو نی تا گره با نی بود همراز نیست همنشین آن لب و آواز نیست(مولانا) در اینجا به اختصار به برخی از ویژگیهاي انسان خودشیفته می پردازیم : - همانطور که ذکر شد، بخلاف آنچه که اصطلاح خودشیفتگی به ذهن ما متبادر میکند، فرد خودشیفته نه تنها خودش را دوست نمی دارد بلکه او از خودش متنفر هم میباشد. - فرد خود شیفته دچار بیغمی است . یعنی او در اندوه دیگران شریک نیست و از محنت دیگران غمی بدل راه نمی دهد. به عبارت دیگر فرد خود شیفته فاقد( ) میباشد. - افراد خودشیفته به دنبال سلطه جویی و قدرت هستند و بسیار جاه طلب میباشند و میدانیم که جاه طلبی و قدرت، دشمنی و رقابت با دیگران را به دنبال دارد. - افراد خود شیفته رفتاري خصمانه دارند. - خودشیفتگان دیگران را تحقیر می کنند. چون خاصیت قدرت طلبی، تحقیر و از میدان بدر کردن دیگران را به دنبال دارد. خود بزرگ بینی، کُند و زنجیر محکمی است بر دست و پاي انسان خودشیفته که او را از رفتار باز میدارد. - فرد خودشیفته دائماً از خودش تعریف می کند. - از آنجا که افراد خودشیفته توانایی هاي زیادي دارند و غالبا افراد کتاب خوانده و روشنفکري هستند، به خوبی میتوانند که دیگران را به عقب برانند و خودشان را میاندار هر جمعی کنند. آنها احتیاج شدیدي دارند که توجه دیگران را به خودشان جلب کنند. خود شیفتگان زنده از آنند که دیگران آنها را تمجید و ستایش کنند. افراد خود شیفته یاد گرفته اند که چگونه دیگران را به اعجاب و تحسین وادارند. این امر از مهارت هاي آنهاست. - افراد خودشیفته آدم هاي بسیار سود جویی هستند و دائم با مهارتی تمام از دیگران سوء استفاده می کنند. - آنها همواره دیگران را تحقیر میکنند. - افراد خودشیفته خودشان را محور عالم می دانند و اگر اندك چیزي بر وفق مراد آنها نباشد از کوره در میروند و زود عصبانی میشوند. - افراد خودشیفته به خاطر اعتماد بنفس شکننده اي که دارند، تحمل کوچکترین انتقادي را ندارند و در صورت انتقاد رابطه شان را با دیگران قطع می کنند. - خود خواهی و منیت شاخص اصلی افراد خودشیفته میباشد. - دنیاي درونی افراد خود شیفته با آنچه که مینمایند و مینمایانند فرق بزرگی دارد. یعنی آنها همه سعی اشان بر این است که نقاب از چهره شان بکنار نرود. پیداست که این تضاد براي آنها بسیار فرساینده است. بهمین دلیل افراد خودشیفته از ناآرامی شدید و بدنبال آن، بی حالی و کوفتگی رنج میبرند. بیشترین نیروي آنها صرف سر پا نگاه داشتن وجهه ساختگی و تخیلی اشان (وجهه اجتماعی) میشود. - افراد خودشیفته به خاطر منیت و خود محوري، علاقه اي به مسایل سیاسی و اصلاح امور اجتماعی ندارند. - افراد خود شیفته گرچه تظاهر به فروتنی میکنند، ولی باطنا بسیار متکبر و جاه طلب میباشند. - از خصوصیات بارز افراد خود شیفته خود بزرگ بینی ( ) و کمال گرایی ( ) میباشد. - آنها رفتاري ( ) و فریبکارانه دارند و به آسانی میتوانند، خود پرستی و تفرعن خود را عزت نفس وانمود کنند. - تضاد درونی افراد خودشیفته یعنی خود بزرگ بینی و احساس قهرمان بودن از یکسو و احساس عمیق خود کم بینی و حقارت از سویی دیگر، ترس و اضطرابی شدید در آنها بوجود می آورد. از همین رو افراد خودشیفته بسیار زود رنج، مضطرب و ناآرام میباشند. - افراد خود شیفته وقتی وارد جمعی می شوند، انتظار دارند که با آنها رفتار خاص و فوقالعاده اي بشود. باید با آنها با احترام و ملاحظه بخصوصی برخورد بشود. مثلا در بانک خارج از نوبت به کار آنها رسیدگی بشود. آنها خود را تافته جدا بافته اي و در خور احترام و رفتار خاصی میدانند. به لحاظ اهمیت خودشیفتگی و نقش مخرب آن در جامعه و ارتباطات مردمی، جا دارد که برخی از علایم خود شیفتگی را بهتر بشناسیم. میدانیم که مهمترین نشانه خود شیفتگی عدم توانایی در عشق ورزیدن، یعنی خود خواهی و عدم توانایی در دیگرخواهی میباشد. بیگانگی با عشق و خودخواهی و منیت دو روي یک سکه میباشند. عاشق شدن هم به معناي 37 عمیق و عرفانی آن و هم به معناي عشق هاي زمینی. در اینجا مقصود ما عشق هاي زمینی و روابط عاشقانه و مهرورزي بین دو انسان مطرح است. وقتی به این پیام حافظ توجه کنیم که : عاشق شو ارنه روزي کار جهان سرآید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی متوجه میشویم که فرد خودشیفته با چه معضل عظیمی روبرو میباشد. خودشیفتگی زندانی است که مبتلایان به آن برج و باروي آن را به دست خود میسازند و براي رهایی از آن متوسل به هزاران حیلت و وسیله میشوند. متاسفانه این تلاشها نتیجه معکوس دارد و زندان و عرصه آن را هر روز بر آنان تنگ تر و غیر قابل تحمل تر میکند. این زندان سمبولیک به ظاهر آنها را از مخاطرات بیرون زندان در امان نگه میدارد. این مخاطرات بیشتر خیالی و از واقعیت به دور و عمدتا نتیجه تجربیات تلخ دوران کودکی میباشند. بررسی ها و تحقیقات روانشناسان نشان میدهد که علت خودشیفتگی را باید در عدم اعتدال در تربیت کودکان و رابطه آنها با والدین و در درجه اول مادر جستجو کرد. آنها بر این عقیده اند که افراط و تفریط در تربیت کودك باعث پیدایش ناهنجار یهاي روحی در او میشود. افراد خودشیفته غالبا در کودکی از مهر بی دریغ مادر محروم بوده اند. مادران آنها یا سخت گیر و خشن بوده اند که به خاطر اندك اشتباهی آنها را تنبیه میکرده اند و یا سرد و افسرده و خود محتاج توجه و مهر دیگران بوده اند. خشونت هاي خانوادگی ،دعواهاي پدر و مادر، باعث ترس و ایجاد خود ناباوري و احساس گناه در کودکان میشود. آنها از همان اوان کودکی خجول و ترسو هستند. غالبا ساعت ها با خودشان و در دنیاي خیالی خودشان بسر میبرند. این اولین دیوار حفاظتی است که کودك براي حفظ خود از سرما و خشونت بیرون دور خود میکشد. این باور که (من دوست داشتنی نیستم، من بچه بد و گناهکاري هستم) در او روز بروز پا بر جا میشود. او یاد میگیرد که دنیاي بیرون سرد و خشن است و باید از دیگران کناره گرفت تا دو باره مورد اذیت و آزار قرار نگیرد. این افراد در مدرسه منزوي و گوشه گیر ودر دوران بلوغ ، خجالتی و شرم زده میباشند و از رابطه با جنس مخالف میترسند. آنها از این میترسند که دوباره دست رد به سینه شان بخورد. خود ارضایی در آنها از حد معمول میگذرد. آنها در هراس از روبرو شدن با جنس مخالف اند. مثل اینکه در چهره دیگران مادر خود را با نگاهی سرد و سرزنش کننده می بینند. آنها کم کم از واقعیت به رویا پناه میبرند. باورشان بر این است که (وقتی من تنها باشم کسی نمی تواند دو باره مرا تحقیر کند و بیازارد ). وقتی مادر آن میگوید : تو در کودکی بچه آرام و بی درد سري بودي و هیچوقت براي ما زحمت درست نمی کردي، آنها به همین جمله غلط و از سر بی مهري و نا آگاهی مادرشان قانع هستند و آن را مهر تاییدي بر رفتار خود دانسته و از آن به محبت و توجه مادر تعبیر میکنند و بیشتر در انزوا و ترس از معاشرت با دیگران فرو میروند و خودشیفتگی در آنها تثبیت و پایدار میشود. افراد خود شیفته غالبا انسانهاي تنهایی هستند و از ازدواج گریزانند و یا اگر تن به ازدواج میدهند، به خاطر نیازهاي جسمی و یا به دلیل عرف جامعه میباشد. در رابطه زناشویی آنچه که براي آنها اهمیت دارد سکس میباشد و نه افراد خودشیفته براي سر پوش نهادن بر روي عدم توانایی در دلبستگی و عاشق شدن دلایل زیادي را ارائه میدهند. مثلا میگویند : - من تا حالا دنبال درس بوده ام و فرصت نکرده ام. - مسولیت و مشغولیت شغلی تا حالا اجازه و امکان ازدواج کردن را به من نداده است. - من همسر مناسب، همسر مورددپسند، همسري که مرا بفهمد را پیدا نکرده ام. - زنها فقط دنبال مردهاي پولدار هستند. - مردها فقط به فکر سوء استفاده هستند و .... بعضی ها تا سالهاي زیادي با مادرشان زندگی میکنند و بر سر (وابستگی )خود کلاه شرعی (دلبستگی) میگذارند. آنها تا سنین خیلی بالایی و زمانی که دیگر سن و زمان ازدواج گذشته تنها میمانند. این دسته از مردم هم خدمت به مادر را سرپوشی روي عدم توانایی و آرزوي دلبستن به جنس مخالف میدانند.آنها غالبا افراد خشمگین و افسرده اي هستند. از آنجا که قوانین عرف و جامعه و مذهب به آنها حکم میکند که تو باید والدینت را دوست بداري و الا مردم تو را لعن میکنند و یا به عذاب الهی دچار میشوي، از یکسو، و از سویی دیگر وفا داري به والدین، به امید آنکه، مادر، روزي در مهربانی و رحمت را بروي آنها بگشاید، آنها را وا می دارد که دست از جوانی و خواسته هاي خود بکشند و با مادر زندگی کنند. آنها خیلی دیر و (غالبا هیچگاه ) به این واقعیت میرسند که : هین مگو فردا که فردا ها گذشت تا به کلی نگذرد ایام کشت (مولانا ) سرخوردگی و نومیدي از اینکه، علیرغم همه فدا کاریها و هدر دادن عمر و جوانی به پاي مادر، به امید مهر و محبت او،کمترین گشایشی در کار آنها رخ نداده، در آنها خشمی پدید می آورد و سرانجام خشم فرو خورده آنها افسردگی را به دنبال می آورد.گاهی سردرد هاي مزمن،که نتیجه گرفتگی عضلات گردن است نتیجه این خشم فرو خورده میباشد.گرفتگی عضلات صورت که باعث تنگی و گرفتگی حنجره میشود، و یا دندان قروچه شکل دیگري از خشم فرو خورده میباشند. باید به این نکته توجه داشت که، گرچه مادران افراد خود شیفته انسانهایی سرد و خودخواه و به دور از عواطف مادري هستند، نباید آنها را محکوم کرد. کما اینکه محکوم کردن و مقصر دانستن افراد خودشیفته نیز به دور از انصاف و عقل میباشد. همه می دانیم که این هر دو قربانیان جامعه و القائات جامعه خود میباشند. آنها خود نیز از مهر و عواطف مادري محروم بوده اند و در درون آنها کودکی محروم و ستمدیده فریاد دمیزند. آنها گرچه به ظاهر زن مسن و از کارافتاده اي هستند، رفتار و احساسات آنها به دختربچه گریان و محرومی میمانند که روزگاري را در حسرت مهر و محبت والدین خود به سر برده اند و فرزندان آنها که به یقین تاکنون موفق نشده اند که بند ناف علایق و وابستگی به مادر خود را ببرند، در بیابان برهوت بدنبال سراب تاب و توان خود ر از دست می دهند. آنها حلقه بر در خانه اي میکوبند که خالی است و کسی در آنجا زندگی نمی کند. همه میدانیم که انسان هنگام روبرویی با ترس و یا خشم عضلات بدن خودش را منقبض میکند. مثلا به هنگام مواجهه با خطر، عضلات دست و پا منقبض میشوند و ما میتوانیم فرار کنیم. همینطور هنگام ترس عضلات شانه ها منقبض میشوند. گرفتگی عضلات فک و حنجره که به صورت دندان غروچه به هنگام شب (غلبه ناخود آگاه) و یا عضلات حنجره (که وسیله مکیدن شیر از پستان مادر میباشند) که به صورت احساس گرفتگی راه نفس و خستگی و ضعف صدا خودشان را نشان میدهند، واکنش فرد در مقابل دشواري و یا عدم امکان مکیدن شیر از پستان مادر در کودکی میباشد. از آنجا که مکیدن شیر از پستان مادر نشانه گرمی و مهر و عاطفه مادري میباشد، میتوان نتیجه گرفت که : در بسیاري از موارد نتیجه محرومیت از موهبت بزرگ داشتن مادري مهربان و آگاه در دوران کودکی میباشد. بدیهی است که بخشی از دردهاي عضلانی نتیجه ي آزردگی هاي مفصلی و بیماریهاي دیگر میباشد و باید توسط پزشک متخصص تشخیص داده و درمان بشود. همانطور که قبلا اشاره شد، گاهی بعکس افراط در محبت و بیش از حد لی لی به لالاي کودك گذاشتن و به اصطلاح او را لوس بار آوردن نیز سبب تعارضات روحی و خودشیفتگی در بزرگسالی میشود. همه میدانیم که لوس بار آوردن کودکان هیچگونه رابطه اي با مهر و محبت والدین نداشته، بلکه غالبا نتیجه عقده ها و کمبودهاي عاطفی خودشان میباشد. پرویز جوان 32 ساله اي است که بارها به جرم استفاده و حمل مواد مخدر سرو کارش با پلیس افتاده است و براي چندمین بار براي ترك اعتیاد در بیمارستان بستري گردیده. ولی متاسفانه بدون نتیجه. این بار پلیس او را به خاطر مستی به هنگام رانندگی دستگیر کرده است و آزادي او را مشروط به مراجعه به روانشناس کرده است. پرویز خیلی بدبین و بی اعتماد است. او نه علاقه اي به شناخت مشکلاتش دارد و نه قبول دارد که بیمار است. او از اینکه باید به روانشناس مراجعه کند خیلی ناراحت است و به گفته خودش به غرورش برخورده است. پرویز تنها فرزند خانواده است. والدین او از نو دلتان متمول می باشند و در محله اي که زندگی میکنند خودشان را یک سر و گردن از دیگران بهتر میدانند و براي فرزندشان هم همین حق را قایلند. پرویز در کودکی از همه بچه هاي هم سن خودش 39 بیشترین اسباب بازي را دارد. پدر و مادر پرویز وقتی او هنوز 6 سالش تمام نشده، دوچرخه بسیار زیبا و گران قیمتی برایش میخرند. وقتی پرویز 11 ساله است والدینش پیانو گران قیمتی براي او میخرند. بعد از اینکه معلم سر خانه او چند جلسه به او درس میدهد مادر پرویز همه خانوادهها را براي شنیدن پیانو پسرشان دعوت میکنند. مادر او جوري به مهمانها رسانده است که همگی با کادوهاي زیبا براي هنرمند جوان از راه میرسند. آنها که چند تا کتاب بهداشت روان کودك در خانه دارند، براي فرزندشان هیچ مرز و قاعده اي قائل نیستند. آنها همیشه در مقابل کارهاي نادرست فرزندشان سکوت میکنند. آنها از این میترسند که اعتماد به نفس فرزندشان صدمه ببیند. اگر او بچه هاي همسایه را کتک بزند و یا رفتارش مانع آرامش مهمانها بشود، مادرش او را با نگاهی حق به جانب پر میدهد و تشویق میکند. بعدها وقتی او به ناظم مدرسه پرخاش میکند و یا به پلیس محل توهین میکند، پدر و مادر او از نفوذشان براي جریمه نشدن پسرشان استفاده میکنند. پرویز وقتی 16 ساله است به خودش اجازه میدهد که دنبال دخترها ي محل راه بیافتد و مزاحم آنها بشود. یک بار قبل از اینکه او 18 ساله بشود، بدون گواهینامه عابري را مجروح میکند و براي اولین بار راهی زندان میشود. پرویز نمونه آن دسته از شخصیت هاي خود شیفته میباشد که مشکلات شان نتیجه بی بند و باري، عدم آگاهی و نداشتن سرمشق و راهنماي زندگی میباشد. یک بار دیگر برگردیم به مشکل خودبینی یا خود بزرگ بینی. افراد خود شیفته مایلند که مدام در مرکز توجه دیگران قرار داشته باشند. آنها انواع حیل را به کار میگیرند تا تحسین و ستایش مردمان را برانگیزند. اگر هم آرام در گوشه اي نشسته اند، دائم در فکر این هستند که چگونه و از چه دري وارد بشوند تا همگان را مبهوت خودشان کنند و به تحسین وا دارند. توصیفی که مولانا از چنین افادي میفرماید بسیار گویا و رساست. اي که در معنا ز شب خامُش تري گفت خود را چند جویی مشتري سر بجنبانند پیشت بهر تو رفت در سوداي ایشان دَهر تو تو براي آنکه گویندت زهی بسته اي بر گردن جانت زهی( مولانا ) براي اینکه به تو آفرین (زِهی) بگویند، خودت را اسیر دیگران کرده اي و طوق و حلقه ي (زِهی) اسارت آنها را به گردنت آویخته اي.

خسرو پزشکی است در سالهاي میانه زندگی. او جراحی است که در یکی از دانشگاه ها هم به تدریس مشغول می باشد. او در حرفه خود انسان موفقی است. بعد از اینکه معشوقه اش فریده او را بعد از دوسال ترك کرده، خیلی آزرده خاطر و خشمگین شده است. از گفته هاي خسرو چنین بر می آید که او بعد از جدایی خودش را بازنده میداند و خیلی به غرورش برخورده است. در حرف هاي خسرو هیچ اثري از غمگینی و دلتنگی دیده نمیشود. فریده یکی از اسیستانهاي بخشی بود که خسرو سرپرستی آن جا را به عهده دارد. او پزشک جوان وزیبایی است که زیر دست خسرو کار میکرد. او میگوید من همیشه شیفته اطلاعات و تبحر خسرو در جراحی بودم و از طرفداران پر و پا قرص او و همیشه و در همه جا از او تعریف میکردم. خسرو هم که به علاقه من به جراحی پی برده بود، همیشه مرا با خودش به کنفرانسها و جاهایی که همکارانش جمع میشدند میبرد و با آنها آشنا میکرد. فریده میگوید : من همیشه در او مردي موقر و متین میدیدم. کم کم دوستی ما بیشتر شد و او مرا به همکارانش بعنوان دوست دخترش معرفی میکرد و مرا به رستورانهاي گران قیمت میبرد و جلو دیگران از من و کار من بسیار تمجید میکرد. ولی وقتی ما براي سمینار به شهر هاي دیگر میرفتیم، او اصرار داشت که در هتل اطاق ما از هم جدا باشد. اوایل من آن را به حساب جنتلمن بودن و نجابت او میگذاشتم. بالاخره بعد از یک سال و اندي که از معاشرت ما میگذشت، روزي از او پرسیدم که تو چه احساسی نسبت به من داري؟ جواب او این بود : (تو آینده درخشانی در حرفه ات خواهی داشت). وقتی دوباره سوال کردم،گفت : (تو در برابر والدینت انسان مهربان و قدرشناسی هستی و من مانده بودم که چه جوابی بدهم. تا اینکه روزي با تاکید و اصرار از او پرسیدم که ما با هم چه رابطه اي داریم و تو چه احساسی نسبت به من داري؟ احساس میکردم که او در تنگنا قرار گرفته و به من جواب داد : من که هر کاري را براي تو انجام میدهم. وقتی سوالم را براي چندمین بار تکرار کردم، هاج و واج به من جواب داد که مقصودت از احساس چیست؟ به نظر میرسد که خسرو این زن جوان و زیبا را به خاطر فخر فروشی و نشان دادن برتري به همکارانش انتخاب کرده وکمترین علاقه شخصی به او ندارد. او فریده را مثل مدالی به سینه اش می چسباند تا به دیگران برتري خودش را نشان بدهد و یا اینکه تحسین و ستایش همکاران را بر انگیزد. به همین دلیل بعد از اینکه فریده او را ترك کرده است،کمترین نشانی از اندوه و یا احساس دلتنگی در چهره او دیده نمیشود. بلکه او بیش از همه چیز احساس می کند که تحقیر شده است و غرور او پیش همکاران پایمال شده است.خسرو که مدعی است احترام زیادي براي خانمها قایل است، و همیشه از پشتکار و درایت فریده صحبت میکرده،به محض اینکه شنیده است که او دوست جدیدي انتخاب کرده و قرار است به زودي ازدواج کند، او را با کم محلی و بی اعتنایی تحقیر میکند و سرانجام او را از محل کارش اخراج میکند.


Comments


bottom of page