top of page

کــو چــه بــن بـــست عـــشق - بخش بیست و چهارم - روح انگیز خدیور (ایراندخت)

بابک پرسید: آیا دیشب خوب خوابیدید ؟ سارا گفت : خیلی خوب بود اما افسوس مـن خواب کسی را که دلم میخواست ببینم ندیدم ! بابک گفت : آخی ! خیـلی دلم برایت سوخت ! سپس بمن نگاه کرد . سرم را پایین انداختم ..... درهمه عمرم هـرگز شبی بآن قشنگی نداشتم . بسیار از شما سپاسگزارم ! - شما باید خواب شیرینی دیده باشید ، میشود براي ما هم شرح دهی؟ - سرم را بلند کرده، بهر دو نگریستم . از خود پرسیدم نکند آنچه را که دیشب پیش آمده است بدستور بابک و از روي برنامه ساختگی ایندو تن بوده که میخواستند مرا بیازمایند ؟ نکند نیما با او همدست باشد ؟ دیدم دریاي چشمان نیما آرام است . لبخندش پیام عشق او را بمن داد . چشم از او برگرفته ببابک نگریستم . مشتاقانه بلبهایم نگاه میکرد تا هر واژه را چون گل از روي آن بچیند . هردو دست از خوردن برداشته بمن خیره شده بودند . نمیدانستم چه بگویم تا آشوبی برپا نکرده وهمه چیز را بهم نریزم ؟ سرانجام دل بدریا زدم...... آري ، خواب خوشی دیده ام که بسختی میتوانم آنرا بیاد آرم . همچون رویا بود . حال اگر با ناشتایی تمام شدید بهتراست - سري بجنگل بزنیم . دلم براي آغـوشش خیلی تنگ شده! زمانیکه براي بیرون رفتن آماده شدیم ، بابک گفت : من ایده دیگري هم دارم. اگرشما بخواهید، ابتدا بشهرمیرویم و از بازار زیباي بابلسر دیدن کرده و کلـوچه هاي خوشمزه - هم میخریم . سپس بازگشته بدریا میرویم و پیش از بازگشت ، درجنگل هم گردش میکنیم ! همگی این برنامه را پسندیده، گفتم: من پیرو شما هستم . گرچه دوست داشتم ابتدا بجنگل برویم ، پس از آن بدریا ! سارا گفت : ایـده بابک بسیار پسندیده تر است . سوار اتومبیل شده بسوي بابلسـرحرکت کردیم . دوست داشتم تنها بودم و به دیشب ، نیما و عشق او میاندیشیدم اما نمیشد که نمیشد! مهلتی نمییافتم و این مرا سخت غمگین کرده بود . دوباره چشم چرانیهاي بابک از آینه روبرویش آغازشد . اما من مانند شکارچیان ماهر بدنبال شکار کبوترهاي نگاه نیما بودم تا از زبان نگاهش براز درونش پی بَرم . براي دانستن واقعیت دیشب ، بیتاب بودم . هر زمان که میپنداشتم رویا نبوده ، ببابک میاندیشیدم که ممکن نبود بگذارد تا نیما بتنهایی نزد من آید . آه که اگر شراب نخورده بودم میدانستم رویایی ترین رویاي شیرین دیشب واقعی بوده است یا نه ؟ اما آنچه برایم روشن بود این بود که مست وبیخبر از خود نبودم . سه گیلاس شراب آن اندازه الکل نداشت که بتواند کسی را از خود بیخبرکند . بیگمان نیما بدون آنکه کسی بفهمد از من پاسداري میکرد بیاد آوردم ؛ هنگامیکه درمیان شنهاي دریا فـرو رفتم، ابتدا او بود که مرا از آب بیرون کشید آندم که برزمین افتادم بازهم او بود که بُلندم کرد . فرشته نگهبان من تنها او بود . از اینها گذشته هنوز رایحه جان پرورتن و گرمی آغوشش را زیر پوستم احساس میکردم . باو نگریسته ، در دل گفتم : بتو سوگند ، تو خداي ایندل عاشق منی . سارا دایم غُــرمیزد چرا کسی چیزي نمیگوید ؟ ایواي از دست تو! آخرهمه آدمها بسان تو جنجالی نیستند برخی در دلشان سخن میگویند. ء پس خداوند زبان را براي - چه آفریده ؟ خیلی خوب.....خیلی خوب ، انگار دلت خیلی بتنگ آمده ،پس تو بگو تا ما بشنویم ! - چشم ،حال که هیچکدام سخن نمیگویید ، من آنچنان سخن خواهم گفت که یا داد همه را در بیآورم یا شما را بسخن - گفتن وادارم !

فرمایید ! این گوي و این میدان . - باشد ، میگویم .آنگاه سکوت کرد و پس از دمی پرسید، چه میخواستم بگویم ؟ از بس شلوغ کردي ، چیزي را که میخواستم بگویم فراموش کردم ! بابک خنده کنان گفت: - دیدي؟ شما هم چیزي براي گفتن ندارید! با دلخوري گفت : - چرا ، دارم ، خوب هم دارم...اما ممکنست شما اشتیاقی بشنیدنش نداشته باشید ! در ایندم بمرکز شهر رسیدیم . در یک پارکینگ بزرگ اتومبیل را پارك و باهم بسمت بازار ویژه کلوچه پَزها راه افتادیم . من همچنان درپی یافتن فرصتی بودم تا از نیما درباره شب گذشته بپرسم و بدانم آیا براستی دیشب او با من بوده یا اینکه آن پیش آمد تنها یک خواب وخیال بیش نبوده ؟ سارا و بابک براي خرید کلوچه از ما جدا شدند. من و نیما هم جلوي درب ورودي دکانی که آنها میخواستند از آنجا خرید کنند ایستادیم . بهترین زمان براي این پرسش بود . مهلتی که شاید هرگز بدستم نمیآمد . دستش را با دستان لرزانم گرفته پرسیدم : - تو دیشب ازمن پاسداري کردي و نگذاشتی بجنگل بروم ؟ بچشمانم خیره شد و گفت: آري . - آیا بابک ترا بمراقبت از من وامیدارد ؟ - نه ! نفس راحتی کشیدم . - میدانستم که دوباره بدریا باز خواهی گشت ، براي همین نتوانستم بخوابم . زمانیکه در را باز کردي صدایش را شنیدم . بابک بخواب رفته بود . آهسته از اتاق بیرون آمدم و ترا دیدم فهمیدم اشتباه نکرده ام ! دست پُـر از مهرش را بنشانه سپاس بآرامی فشرده و سپس رها کردم تا مبادا بابک ماراببیند، دهان باز کردم تا بگویم ... اما بابک و سارا از مغازه بیرون آمدند . در بازار و خیابانها بگردش پرداخته دوباره بسمت دریا حرکت کردیم . از شادي زیر پوستم نمیگنجیدم . واي خداي من ! اوهم مرا میخواهد . پس عشقم یکسره نیست . آه ، اي عشق ! تراهم میپرستم اما مبادا بر من خشم گیري و او را رقیب خود بدانی ابتدا ترا میپرستم که او را آفریدي سپس او را ، نه نخست او را پس از او تو را ، آه ، نمیدانم . همینرا میدانم که او را میپرستم . نزدیک ظهر بود که بپلاژ خود بازگشتیم . با پیشنهاد بابک قرارشد ناهار را در کنار دریا بخوریم . با شادي شگفت آوري گفتم : - ایـن بهترین پیشنهاد است ! بابک چشم درچشمم دوخت و گفت : - اما سفره ناهار را روي دریا پهن نمیکنیم تا ناچار شویم بجاي نوشابه از آب دریا بنوشیم و هرسه ببانگ بلند خندیدند . خشمگین ببابک نگریسته، گفتم : گاهی براي زنان و دختران در مورد گزینش مردها براي زندگی مشترك موقعیتی پیش میآید که ترجیح میدهند خوراك کوسه ها شوند تا بچنگ برخی از آنها بیافتند که از کوسه هم بدترند زیرا کوسه یکبار میخورد اما مردان کوسه منش هزاران بار ! بابک که از خنده اش سخت پشیمان شده بود، لختی اندیشید و گفت : - خداکند ما را از ایندسته مردان کوسه منش بحساب نیاورده باشید ! - هنوز آن اندازه از شما شناخت ندارم تا بتوانم درباره تان داوري کنم !

شما حق میدهم که در مورد مردان چنین بیاندیشید اما اگر من جاي کوسه اي در این دریا باشم و چنین ماهی خوشگلی - سر راهم قرار بگیرد ، بکوسه هاي دیگر مهلت نمیدهم تا ترا بخورند ! چکار میکنی ، خودت میخوري ؟ - نه ، بپندارم کوسه هاي دیگر هم دلشان نمیاید موجود عزیزي چون ترا بخورند. اما اگر کوسه اي در میانشان باشد و - بخواهد شما را بجاي ناهار بخورد، آنزمان ما بدون شما چکار کنیم ؟ یکی دیگر را پیدا میکنید ! - من دیگر نمیتوانم مانند شما کسی را بیابم . خواهش میکنم از خوردن ناهار بر روي دریا بگذریم !. - براي آنکه جاي نیش زبانم را مرحمی گذاشته باشم ، خنده کنان گفتم : اینبار بخاطر وجود عزیز همه شما از اینکار میگذرم ...! - دیدم بابک کمی حالش گرفته شده . از اینرو دیگر کمتر بمن نگاه میکرد و این برایم بهترین مهلت بود تا با خیالی آسوده بتوانم تا پایان یافتن ناهار ، هرگاه میخواهم با زبان دل و دیده با نیما سخن گویم . جایی را که نشسته بودیم تمیز کرده ، با پاهاي برهنه بر روي شنهاي خیس راه افتادیم . امواج دریا مانند روز گذشته مهربان نبودند ، خشمگین و کف آلود خود را بساحل میکوبیدند. چشم بآنجا دوختم که نیما را دیده بودم . جاییکه گویی خط پایان زمان و مکان است . آیا میشد من و نیما هم، چون دریا و آسمان باهم یکی شده و بهم بپیوندیم ؟ آیا میشد؟ آواي مرغان دریا در آسمان با غُـرش امواج خروشانش بهم آمیخته شده و در برابر چشمانم فرش آبی زیبایی بوسعت کره زمین گسترده بود که با آمد و رفت موجهاي سر گردان بساحل ، مرا بیاد گهواره اي میانداخت که شبهاي کودکیم را با آرامش درونش گذرانیده بودم . شگفتا که دریا با همه بزرگی وپیوندي که با زندگی موجودات درون وبیرونش بسته بود، بازهم تنها بود . شاید براي رها شدن ازهمین تنهایی موجهایش را بساحل میفرستد تا برایش همدمی یابند. او بجز غوغاي مرغان دریایی ولالایی ترانه طپش دل نا آرامش ، همآوایی نداشت . این تنهایی دریا بود که انسانها را بسوي خود میخواند تا با آغوش کشیدنشان آنها را در قلب متلاطمش جاي دهد . بآن پرنده گان خوش پرواز و شکارچی حلزونها وصدفهاي ساحلی نگاه کردم ، اگر زبان سخنشان میشناختم از آنها میخواستم تا مرا بربالهاي خویش نشانده ، بهمان جایی برند که آسمان بدریا پیوسته بود . شنهاي خیس بر پاهایم بوسه میزدند . بِـتکه سنگ بزرگی رسیده ، روي آن نشسته ، گفتم : ء میل دارم کمی اینجا بنشینم و بآواي دلنواز موجها ونغمه دل انگیزاین مرغان آزاد گوش کنم . اگرمیخواهید شما بگردش ادامه دهید ! سارا گفت : همان یکبار که ترا تنها به نَوَرد دریایی فرستادیم ما را بس. همیشه دستی ازغیب براي بیرون کشیدن تو از زیرآب نمیرسد. منهم با تو میمانم چه بخواهی و چه نخواهی، ما نیز مانند تو براي تمـاشاي دریا آمدیم ، پس همه باهم همینجا بتماشایش مینشینیم ء باشد . ازهمه شما مهربانان سپاسگزارم که این اندازه بمن میاندیشید!.... چشم بامواجی دوختم که بساحل هجوم میآوردند و همراه خود ، خرچنگها ودیگر حیوانات ریز ودرشت را بساحل رسانیده ودوباره بآغوش دریا بازمیگشتند تا با خواندن ترانه اي آرام بخـواب کردن آدمهایی که خسته از زندگی در خشکی بودند آنها را بآغوش تنهاي دریا سپرده ، آتش رنجهاي درونشان را خاموش کنند . شاید اینجا آرامترین پناهگاه خسته دلان یا دل شکسته گان زمینی باشد ؟ هرچه که بود امواج هم پیمان دریا ، آنها را که با تنهایی دریا نا آشنا بودند، بکام خود فرو میبرد . آه ،اي دریا ! تو براي گریز از تنهاییت هرکه را بتو پناه میآورد تا تن ازغبارغم و رنج زندگی بشوید در آغوش میگیري و دیگر رهایش نمیکنی . تو زندگیرا میشناسی، باور ندارم ازعشق چیزي ندانی ، زیرا ترا در آن دور دستها میبینم که بآسمان پیوسته اي ، پس تو تنها نیستی ، با اینهمه آب که در دل داري، حتا اگرهمه آدمها را هم درخود جاي دهی بازهم تشنه اي! دریا ! بمن گوش بده ! آنرا که باید درکام خود فـرو بري ، نمیبري . آه ، دریا ! همین دیروز که من داشتم بآغوشت میآمدم ، نوجوانیرا در بر کشیدي . اي دریا ! نمیدانم دوستت بدارم یا نه ؟ هرچند زیباییت چشمان مرا خیره و تنم را نوازش میکند.

چه زندگی شگفت انگیزو مرموزي داري ، اي دریا ؟ درایندم ، چشمم ببابک افتاد که مبهوت وخاموش مرا مینگریست . بنیما گفت : - کاش آینه اي دراینجا بود تا زیباییهاي طبیعت افسونگررا خود نیز ببیند که چگونه درسیمایش تجلی کرده و باو چه جلوه ملکوتی بخشیده است ؟ انگارطبیعت هم زیباییش را از زنان میگیرد! این اثریست نادر چون همیشه پدید نمیآید ! گفتگویم را با دریا بپایان برده به او نگریستم و پرسیدم : - میدانی چرا ؟ با کنجکاوي زیادي گفت : نه ! - چون از خود برون آمده بودم ، آنکس را که شما دیدید من نبودم......! - دوست دارم تا هر زمانیکه میخواهی بتماشاي دریا بنشینی و ما هم بتماشاي تو ! میدانستم دریا را دوست داري اما نه تا این اندازه. منهم از شادیت بی اندازه مسرورم ! او را سپاس گفتم . ادامه داد : اگر دوست داري برویم سري هم بجنگل بزنیم چـون دیگر زمان زیادي ببازگشت نمانده است ! - باشد ، هرچند دل کندن از دریا برایم بسیار دشوار است ! باهم بسمت جنگل راه افتادیم . با هر گامیکه برمیداشتیم از آواي امواج دریا و مرغان دریایی دورترمیشدیم ...تا اینکه بجنگل رسیدیم . بـوي درختان تنومند و سر بفلک کشیده با برگهاي خود رویی که طبیعت برتن آنها جامه هایی چون مخمل سبز پوشانیده بود بینی و چشمان ما را نوازش میکردند . بتنه درختی که نمیشد فهمید دست انسانی آنرا گردن زده یا خشم باد وتوفان اورا چنین ستمگرانه برزمین انداخته بود رسیدیم . بر رویش نشستیم تا کـمی میوه بخوریم اما من ناآرام بودم ، احساس کردم درخت بینوا غمگینست یا شاید هم بیصدا میگرید... بابک از درون ساك دستی اش یک شیشه وُدکا و چهار گیلاس کوچک در آورد و گفت : یک گیلاس کوچک از این وُدکا الکلُش باندازه همان گیلاس شرابیست که دیشب شما نوشیدید و هیچکدام هم مست نشدید. گفتم : اما خوابش ما را از پاي انداخت ! سارا با بابک سرگرم گفتگوشد که سبب گشت منهم بتوانم دمی بنیما این شاهکار آفرینش بنگرم. از توي چشمهایش خواندم که او دوست دارد اینبار بیشتر بنوشم .خداي من ! دریا کجا این زیبایی حیرت انگیز او را دارد ؟ دریا ، کجا چنین سخنگو و مهربانست ؟ ایکاش میشد تا من در دریاي چشمانش غرق و در او حل شوم . چه راه درازي را براي دیدن دریا پیمودم ؟ با وجود چنین دریایی ، بدیدن دریاي دیگري آمدم که زیباییش جان میگیرد اما او جان میبخشد . دریاي چشمان نیما بجاي آب تلخ و شور دریا ، شیرین و مستی آوراست . *** یکدانه نارنگی پوست کنده آنرا با نیمی از وُدکاي درون گیلاس خوردم . واي..چه داغ بود؟ گلویم را سوزانید . براي خاموش کردن سوزشش آن نیمه دیگر را هم یکباره انداختم توي دهانم . آنها دزدکی مرا میپاییدند و از اینکار بچِگانه ام خندیدند . کمی خجالت کشیده ، بنوك درختان بلندي که در آن بالا سر بهم آورده و جلوي تابش خورشید را گرفته بود نگریستم . دلم میخواست با نیما سخن از راز درونم بگویم اما باید همیشه گفتکو را از بابک آغاز میکردم . - بابک گرامی! میخواهم تا فراموش نکرده ام ، براي آوردن ما باین نـَوَرد قشنگ و بیاد ماندنی از شما سپاسگزاري کنم . اینک از ته قلبم میگویم ! براستی بمن خیلی خوش گذشته است ! بابک عاشقانه بمن نگاه کرد و گفت :

Comments


bottom of page