top of page

کــو چــه بــن بـــست عـــشق - بخش بیست و یکم - روح انگیز خدیور (ایراندخت)

مزخرف نمیگویم ، تو بدشانسی آوردي! وگرنه مردهایی هم هستند که براي دلدارشان جان میدهند !

تو در درون کتابها و با مُرده گان زندگی میکنی ، ایـنها که میگوئی توي کتابهاهستند نه درمیان ما ! عاشقان واقعی - همگی بزیرخاك خفته اند و دیگر هم بر نمیخیزند...!. ساراي عزیزم! تا زمانیکه قلب انسانی میتپند،عشق هم زنده است .زیرا آدمها بدون عشق نمیتوانند زندگی کنند.... - آهان ! پس معلوم شد که تو هم عاشقی ! ببخشید اگر بگویم گول خورده اي ! - زمان گول خوردن من دیگر گذشته! آیا تو دراینجا بچه اي میبینی ؟ - با این سن کم و سخنان گُنده گُنده اي که میگویی ، میخواهی خود را قاطی بزرگسالان جا بزنی ؟ - بیخودي خودت و مرا بهم نپیچان ، پاسخ مرا بِـده، آري یا نه ؟ - نه ، اما میدانی ؟ کسیکه من دوستش دارم، لیاقت مرا ندارد چون او حتا نمیداند عشق چیست ؟ اکنون، خواهش میکنم - راحتم بگذار و بیش ازاین سرم را درد نیاور چون میخواهم حسابی بخوابم ! باشد ، شبت خوش عزیزم اما حواسَت باشد درشمارش حسابِ خوابت اشتباه نکنی! - نفهمیدم ! چه گفتی ؟ - همان که شنیدي ! - چشمانش را بست و پیش از آنکه پاسخ مرا بدهد ، بخوابی ژرف فرو رفت . ..... از خود پرسیدم ؛ براستی کدامیک از ما خوشبخت تریم منکه چون مرغ ساکن باغ ملکوتم یا اوکه در این عالـم خاکی گوي سرگردانیست و میپندارد زندگی جز گذشت زمان آنهم باري بهر جهت ، چیز دیگري نیست ؟ پلکهایم را بستم ، سیماي قشنگ نیما در پشت چشمانم جان گرفت . تنم چون باغی بزرگ سرسبز و خرم شد . با بوي دل انگیزعطرعشقش ، مست و مدهوش بخواب ناز فرو رفتم . با نواي روانپرور دلکش از خواب برخاستم . سارا ناشتایی آماده کرده و منتظر بیدار شدنم بود. بآشپزخانه رفته ، روزخوش گفتم . میدانی ساعت چند است ؟ - نه ! - نزدیک به ده است و ما زمان زیادي براي آماده شدن نداریم ؟ - با دستپاچگی پرسیدم : تو که میدانی چرا زودتر بیدارم نکردي ؟ با خونسردي گفت : - مگرتو اینرا از من خواسته بودي ؟ بچشمانش نگاه کردم.. سپس براي گرفتن دوش بحمام رفتم . وقتی ازآنجا بیرون - آمدم ، پرسید : تو چگونه با این سرعت ، دوش گرفتی و خود را نیز آراستی ؟ براي بیرون رفتن ،تنها کفش را کم داري . بچهره نازش - نگاه کردم..... در من نیرویی هست که در تو نیست. با خنده گفت : - نکند توهمان زن شش میلیون دلاري هستی ؟ - تا میتوانی بنقطه هایش بیافزا . حال سخن دیگري هم براي گفتن داري ؟ دیدي که کارم عالی بود. بمن خیره شد..... - و چقدرهم خوشگل شدي ؟ - میخواهی بگویی ، نبودم !حال شدم ؟پس این من نیستم که خوشگلم ، لوازم آرایش خوشگل هستند . با خنده گفت :

چرند نگو . منهم ازاینها استفاده میکنم ، ببین چه اندازه با تو فرق دارم ؟ - اگراین تفاوتها نبود زیبایی و زشتی هم مفهومی نداشت . ایکاش همه مانند هم بودند. آدمها درباره زشتی و زیبایی دیدگاههاي متفاوت دارند . با آنکه تو ، از زیبایی بهره زیادي داري اما مرا خوشگلتر از خود میبینی درحالیکه یکی از بهترین دوستانم در اینباره چون تو نمیاندیشد که خود از زیبایی بی بهره است . - باید فهمیده باشی که او از روي حسد چنین پنداشته اما چه فایده که من آنقدر زیبا نیستم تا آن همکار خوشگلمان راعاشقم کند. همان که چشمش دنبال تست ! - خوب دیگر بس است چون چنین چیزي واقعیت ندارد . حال بیا ناشتایی بخوریم و براي رفتن آماده شویم ! پس از آن رفت تا خود را آماده کند. سپس بنزدم آمد..... - ببین ! ازهمان چیزهایی که تو بکار بردي ، منهم استفاده کردم . حتا شبیه تو هم نشدم ! ساك هاي کوچک دستی خود را برداشته، دستشرا گرفته با خود کشیدم..... - باقی را توي راه برایم بگو!.......... و باهم ازخانه بیرون رفتیم . نمیخواستم کسی بداند من واله وشیداي پسري شده ام که اگرحوریانرا از جنس زنان نمیدانستند او براستی از آنها هم قشنگتر بود زیرا همه زیبایی هاي عالم در وجودش گرد آمده بودند و آن کمالات نه تنها درچهره واندام که در رفتار و گفتار او هم وجود داشت . هرچه خوبی در جهان بود نیما همه را چون گنجینه اي یکجا وبتنهایی داشت . در شگفت بودم که چگونه چنین پرنده بیهمتا وکیمیایی را تا کنون صیادي بدام نیانداخته است ؟ او باید چون من عاشقان دلخسته فراوان داشته باشد . شاید هر زن و دختري با دیدنش میپندارد با اینهمه حُسن و جمال حتما زن یا نامزد و دست کم دوست دخترزیبایی چون خود دارد . برهمین اساس، کسی براي بـدام انداختنش ، نه دانه اي ریخته و نه دامی گسترده بود . شاید هم خواست سرنوشت بود که او را سر راه من قرار دهد تا جفتی براي دل تنهاي من و لانه اي براي مرغ عشق بی آشیانم باشد.... آنچنان در گلزارعشقش شاد و ازمی ناب نگاههاي سکرآورش مست که خود را از باده هرشرابی بی نیاز میدیدم.. بقرارگاه رسیدیم ، سارا گفت : - توخیلی خوشحال بنظر میآیی ، مگر نه ؟ بدلم گفتم : اي دل دیوانه ! تو داري آبروي مرا پیش همه میبري ، آرام بگیر..... - آري. چون عاشق دریا و جنگلم ! - منهم چنینم . درایندم بنزدیک اتومبیل بابک رسیدیم .آنها از اتومبیل پیاده شده ، نزد ما آمدند . درود گفته با اشاره بسارا گفتم : - این خانوم زیبا نامش سارا است .از دوستان بسیارخوب و باوفاي من در اداره است . بابک و نیما با او دست دادند و ادامه دادم...... - ایندو سردار هم نیما و بابک از دوستان خوبم هستند . سارا با دقت بآنها نگریست و گفت: - ازآشنایی باشما خیلی خوشحالم...سپس همگی سوارماشین شده بسوي شمال حرکت کردیم مانند همیشه پشت سر بابک نشستم . بازهم آن آهنگ دوتا چشمان سیاه را درکاست گذاشت وهر بار که خواننده چشمان سیاه را تکرارمیکرد، بابک هم بمن مینگریست و لبخند میزد . دلم میخواست آن آینه را از برابر چشمانش برداشته و توي سرش بزنم .آنچنان از دستـش کلافه بودم که میترسیدم به نیما نگاه کنم . یکباره دلم لبریز ازغـم شد ، اگراو اینگونه ادامه دهد ، مرا خُل کرده هنگام بازگشت بجاي اداره باید بتیمارستان روم . خود را بیشتر در صندلی اتومبیل فرو بردم تا از تیر نگاههایش هم در امان باشم . بیچاره من کـه نیما در برابر چشمانم نشسته اما نمیتوانم با خیال آسوده او را بنگرم . در ایندم بابک سر خود را نزدیک نیما برد و در گوشش چیزي گفت؛ نیما هم برگشت و مرا نگریست . من که تشنه آن نگاه بودم او را با صدهزار دیده تماشا کردم . نگاهمان چون دو کبوتر در آسمان آبی چشمانش بهم پیوستند. احساس مستی کردم ، واي خدا ! چه بیدست و پا شده ام ؟ او با این نیرویش میتواند هر آن که بخواهد مرا بمیراند و دوباره زنده ام کند . آه اي عشق ! تو چیستی ؟ از من چه میخواهی ؟ در من چه میجویی ؟ با من چه میکنی ؟ لبخند قشنگی زد، ستایشگرانه باو نگاه کردم ... براستی چنینست که گفتی !........ سارا که تا آنـدم ساکت بود ، گفت : - منهم ، همینگونه میاندیشم اما خودش نمیخواهد اینرا بپذیرد . میدانید؟ ما در اداره ، همکاري داریم که بینهایت خوشگل - وخوش تیپ است . همه ازخدا میخواهند به او نزدیک شوند اما بهیچکس توجهی ندارد و از تنها کسیکه خوشش میآید همین خانومی استکه اینجا نشسته. بابک و نیما با شنیدن این سخن ، برگشته و دوباره بمن نگاه کردند . با پرخاش بسارا گفتم : این داستان چیست که سرهم میکنی؟ - داستان نیست، میتوانی ازهمه دوستان دیگرت هم بپرسی ، چرا با من دعوا میکنی ؟ - او را درآغوش گرفتم و گفتم : عزیزم ! میخواستم بگویم که همه آنها چرند میگویند ،تودیگر نگو! ادامه داد؛ - میدانی ؟ آخرمنهم از او بدم نمیآید ! - پس تو هم باید دیوانه باشی ! - سپس براي آنکه باین گفتگو پایان دهم از بابک پرسیدم : ممکنست خواهش کنم نوار دیگري در کاست بگذارید تا همه گوش کنیم ؟ - حتمن . شما چه دوست دارید ؟ - بجزاین هرچه باشد ، آنرا دوست دارم ! - اتومبیل از شهرخارج و در جاده رو بـسوي دریاي زیباي شمال و جنگلهاي باشکوه وجادوییش پیـش رفت. نگاهم را بجاده دوختم که همچون مار در دل جاده میپیچید و می خزید . بابک چشم از من برنمیداشت و همزمان بگفتگو با سارا پرداخته او هم که خیلی دوست داشت سخنرانی کند با اشتیاق سرِ ما را با سخنان جالبش ، گرم کرد . بخت هم با من یارشد تا باخیالی آسوده بعبادت معبود خویش بپردازم . سخنان سارا در مورد همکارمان آتش اشتیاق بابک را نسبت بمن بیشتر کرد و این مرا سخت ناراحت کرد . دراینکه نیما مرا دوست داشت ، هیچ تردید نداشتم اما نمیدانستم در مورد بابک و من چگونه میاندیشد ؟ از نگاههاي بابک میخواندم که اعتماد زیادي بخویشتن دارد و میداند سرانجام خواهد توانست دل مرا نسبت بخود نرم کرده و از آن خود کند . بـرنامه ما روشن بود اما نیما که قهرمان واقعی این ماجراي پیچیده عشقی ما بود ، دراندیشه من و بابک درمیان هـاله اي از ابهام فرو رفته بود زیرا هر یک از ما نسبت بهم مهرزیادي بدل داشتیم . ناخودآگاه اندیشه ام بسوي سارا کشیده شد . او دختري بود بلندقد و زیبا با چشمانی دُرشت وسیاه . آرزو کردم دراین نَوَرد ، بتواند دل بابک را بگونه اي بدست بیاورد تا شاید مرا رها کرده و دل باو بندد . اگراینگونه میشد این دیوار سر بفلک کشیده فرو ریخته ، من خوشبخت ترین زنان عالم میشدم . اما این پندار، نتوانست آن آرامش را بمن ببخشد تا بتوانم دراین نَوَرد از دیدار نیما بهره فراوان ببرم . درتمام مدتیکه اتومبیل دل جاده را میشـکافت و ما را بـسوي دریاي افسانه اي کاسپین میبُرد بسان دزد ماهري درهرزمان مناسبی که بدست میآوردم ، از دیدن نیما وجلوه هایش که آسمان تاریک زندگیم را ستاره باران کرده بود ، دانه اي بر میچیدم تا زینت بخش دل وجان خود کرده ، اشتیاقش را هم درقلبم افزونتر کنم . کمترمردي را دیده بودم که مانند او ، گذشته از زیبایی و اندام چون سرو و برازنده اي که داشت ، آنقدر فروتن و با شخصییت باشد. شکی نداشتم که همه شیفته گی من ، در وهله نخست زیبایی خیره کننده او بود که چون شکارچی زبر دستی تنها با یک تیرنگاه توانست قلب سنگی مرا نشانه رفته ، بدام خود دراندازد اما با رفتار و کردار متینش ، دست و پا وهمه پیکرم را نیز چنان ببند کشید که ممکن نبود دراندیشه رستن ازدام وگسستن بندهاي زرینش باشم . از گفتگوهاي آنها چیزي نمیشنیدم . گاهی براي آنکه نشان دهم با آنها هستم ، لبخندي بر لب میآوردم .

نبود دراندیشه رستن ازدام وگسستن بندهاي زرینش باشم . از گفتگوهاي آنها چیزي نمیشنیدم . گاهی براي آنکه نشان دهم با آنها هستم ، لبخندي بر لب میآوردم . نفهمیدم چه زمانی درراه بودم که سرانجام بکنار دریا رسیده ، کمی دورتر از کمپهاي ساحلی ، اتومبیل را پارك و هر یک تکه اي از لوازم پیک نیک را بدست گرفته و بسوي پلاژي در نزدیکی دریا ، روان شدیم . بر روي چمن سبزي ، دو تا پتو انداخته و نشستیم . احساس میکردم در زندانم دلم هواي پرواز را درآن آسمان آبی که با رنگ دریا یکی شده بود ، داشت . اما چگونه میتوانستم پر و بالم را از زیر بار نگاههاي سنگین بابک رها سازم ؟ پس از نوشیدن چایی شکیبایی از کف داده ، گفتم : - احساس میکنم شما خسته اید ، پس من بتنهایی میروم تا سري بدریا بزنم . بابک گفت : - اگر اندکی بردباري بخرج دهید تا خستگی راه از تنمان بیرون رود ، همه باهم میرویم ! - تا شما استراحت کنید ، منهم کمی با دریا ، درد دل میکنم و از جاي برخاسته ، آرام آرام سوي ساحل راه افتادم . نواي امواج دریا چون لالایی مادري مهربـان بگوشم رسید . آسمان و دریا هر دو همرنگ چشمان زیباي نیما بودند. مُـرغهاي دریایی با آواي دل انگیزشان ، سکوت ساحل را شکسته غوغایی بر پا کرده بودند. کاش میفهمیدم چه میگویند ؟ جز آواي آنها و امواج دریا هیچ چیز دیگري بگوشم نرسید . آب دریا ، کف پایم را نوازش کرد. کمی دورتر ازساحل ، دریا و آسمان را دیدم که بهم پیوسته بودند . جاییکه هم آسمان بود و هم دریا... آنجا ، کجا است که دریا و آسمانش یکیست ؟ میرفتم تا بوسه بر هر دو زنم . بانتهاي دریا و آسمان نگریستم. . نیما را چشم براه در آنجا دیدم که مرا سوي خود میخواند. با هر گام که برمیداشتم خودرا باو نزدیکتر میدیدم . او چرا در آنجا تنها است ؟ دریا و نیما مرا سوي خود میخواندند باید بنزدشان روم . آري ، براستی صدایم میکنند ، باید بروم . باورم نمیشد که نیما را با پیراهن آبیش درآنجا میبینم که تا نیم تنه اش در آب دریا فرو رفته ، بمن نگاه میکند و مانند همیشه لبخند شیرینش را بلب دارد. دستانم را براي بآغوش کشیدنش دراز کردم و او را خواندم : - عزیزم ! آمدم ، ناگهان زیر پاهایم خالی شد ، پیش از آنکه بکام موجی که بسویم میامد ، فرو روم ، دستانی نیرومند مرا سوي خود کشیدند . نیما و بابک هردو باهم گفتند : - ما تو را زنده باینجا آوردیم که زنده بَرت گردانیم . نکند خیال خود کشی داري ؟ مبهوت آنها را نگریستم . - خداي من ! چه شده ؟ من چگونه باینجا آمدم ؟ تو هم چه جوري باینجا آمدي ؟ نیما ببابک نگاه کرد و پرسید: ببینم ، حالت خوبست ؟ - آري ، خوبم ، بیش ازآنچه شما فکرش را بکنید! اشاره بانتهاي دریا کردم؛ - شگفت انگیزاست که من تا لحظاتی پیش ، نیما را آنجا دیدم ..... بابک گفت : - تو دیگر بتنهایی جایی نمیروي و درحالیکه زیربغلم را گرفته بودند ، مرا از میان دریا که آغوشش را برایم گشوده بود تا مرا در آن جاي دهد ، بیرون کشیدند . دامن و جورابم خیس شده بودند . بنزد سارا بازگشتم که حیرت زده مرا مینگریست . ساکم را دست گرفته ، سوي پلاژي که بابک اجاره کرده بود رفتم تا پیراهن خشکی برتن کنم . در ایندم بابک مرا ندا داد و گفت : - اگر آماده اي بیا ببین چه چاي خوشمزه اي برایت دم کردم ! - بسیارخوب ، آمدم !

Comments


bottom of page