top of page

کــو چــه بــن بـــست عـــشق - (بخش سی) - روح انگیز خدیور (ایراندخت)

اتومبیل را روشن و حرکت کردیم . با خود اندیشیدم تا لحظه جدایی چشم از او بر نمیدارم هر چه باداباد . باید بابک را در ایـن میان فراموش کنم اما میدیدم که او نیز با هر بار دیدنم بر من عاشقتر میشود و میپندارد که خود را براي او میآرایم تا بیشتر دلبسـتـه اش کنم . این چیزي بود که کمترین شانس رسیدن بنیما را هم از من میستاند و دیوار بین ما را بلندتر میکرد . با همه اینهـا آنـچـه برایم شیرین بود بهره بردن ازاین لحظات زندگی آفرین و نوشیدن شربت شیرین عشق نیما از دیدارش بود . باید راهی مییافتم تا او را از زنجیر و ریسمانی که بابک بدست و پایش بسته بود ، رها سازم . من در درون قلـب و با روان نیما زندگی میکردم ، همه لـحـظـه هایم از او لبریز بودند . میدانستم نیروي عشق من و وابستگی و اراده بابک از سوي دیگر او را دمادم بسمت خود میکشاند . در ایـن میان ، هردوي ما او را با همه وجود خود میخواستیم . شاید این غم همان ابر خاکستري بود که من برآسمان چشمان چون دریایش میدیدم و رنج میبردم . پیش از آنکه براي خوردن کیک و نوشیدن قهوه برویم ، بابک جلوي نمایشگاه ماشینش را پارك کرد . نیما و بابک ازماشین پیاده شده در آنجا با مرد نیـمـه چـاقـی گفتگو کرده سپس هرسه بسوي من که درانتظار نشسته بودم آمدند . بابک دراتومبیل را باز کرد و او را بمن نشان داد. - این عموي مهربان منست . دوست دارم باهم آشنا شویـد ! باو روز خوش گفته دردل غُریدم ، خوب بمن چه که عموي تست . نیما مرا نگریست و بـا لبخند جادوییش کـه دنـدانـهـاي چـون مرواریدش را نمایان میکرد ، گفت : و دایی من ! نگاهم بر روي نیما خیره ماند . اي خدا ! چه مصیبتی ؟ یکباره هرچه را که رشته بودم پنبه شد . آنها فامیلهاي خیلی نزدیکی هستند . چنان نزدیک که من باندازه مویی ، میانشان فاصله ندیدم تا بتوانم خود را آنجا جاي داده و فاصله اي میانشان پدید آورم . هرسه بمن خیره شده بودند و من همچنان در آن اندیشه . عمویش دستش را دراز کرد تا با من دست دهد . بخود آمدم با او دست دادم . - از آشنایی شما خوشبختم ! نیما پشت فرمان ، عمو جلو و بابک چاق و چله هم در کنار من نشسته ، بسوي کافه حرکت کردیم . بابک گفت : ایشان نه تنهاعموي من که همه کاره فروشگاه هم هست . باندازه کافی زمان براي دختر بازي داریم تا او هم با خیال آسوده بکارهایش برسد . سپس رو کرد بعمویش - این کدبانوي زیبا و اخموهم نازنین هستند که من شانس آشنایی با او را پیدا کرده ام و پیش ازاینهم درباره اش با تو گفتگو کردم . خیلی دختر خوبیست اما خیلی هم شیطانست عمویش برگشت و دوباره بمن نگاه کرد و گفت : درود بر این سلیقه شایسته . میدانم که تو در گزینشهایت هیچگاه اشتباه نمیکنی . انگار اینها داشتند با این سخنان ، مـراسم خاکـسپاري مرا انجام میدادند و منهم در دلم براي خود میگریستم . بزور گفتم : سپاس از شما. هر چندگاه عمو برگشته بمن نگاه میکرد و لبخند میزد . بابک هم در کنارم دایم مرا میپایید واي که چه کلافه شده بودم ؟ داشـتـنـد لحظه هایم را که میخواستم قربانی نیما کنم ، ستمگرانه براي خود سر میبریدند . نمیدانستم دیگر چه زمان میتوانم کمی از شـراب نگاه نیما بنوشم و جانی تازه بگیرم ؟ در درونم توفان آغاز شده بود. ایخدا چه میشد بجاي بابک ، نیما اینجا کنارم نشسته بود ؟ بینـوا من که اینک هم ، گذشته از بار سنگین نگاههاي بابک ، باید بار سنگین یکی دیگر را هم بدوش کشم . چه گیري کـرده بـودم از دست ایندو ؟ چه سخت بود که چشمـه اي چون نیما دربرابرم بود اما نه میتوانستم نگاهش کنم و نه جرعه اي از آن بنوشم . دوست داشتم پیراهنش را ببوسم و رایحه دل انگیز تنش را ببویم اما مگر این سنگدلان میگذاشتند تا یاري بیاري رسد و آنها را بـا چـوب خودخواهی خود نزنند ؟ تمام وجودم شوق بِبَر گرفتنش را داشت. میخواستم سر برشانه اش گذاشته ، همه محبتهاي درون قلبم را نثار وجود عزیزش کرده و او راغرق دریاي عشقم کنم . چه میشد اگر میتوانستم دوباره دستهاي مهربانش را در دستانم گرفته ، برآن بوسه زنم ؟ با وجود همه این ستمها که بابک برمن روا میداشت، خود را خوشبخت ترین زن عالم میدیدم. در آینه کوچک روبروي نیمـا ، دوتا چشمانش را دیدم که بمن مینگرد ، نگاهش کردم . برقی در آن دیدم ، نمیدانم از چشمان او بود یا من که چون شهاب بدرون ما جهید و مرا نورانی کرد ؟ شگفت آور بود که او همه درون قلب و اندیشه مرا میدید و سخنانم را میشنید. او که بود ؟ فرشتـه اي در کالبد انسان ؟ اي مرد! تو از کدامین دیار بسوي من آمدي تا قلـب سرکش مرا چنین رام کرده و اسیر خود کنی؟ آخرچنـیـن دلـرُبـا وعاشق نواز چرایی ؟ تو که چون بهاري و بهاران هم از تست. واي بر من. او سینه ام را گلباران و آسمان تاریک زنـدگـیـم را بـا مهرورزیهایش پُر از ستاره کرده است . با هر بار نگریستن باو جام جانم را لبریز از شراب عشق و سر مستی نشاط آفرین یک زندگی سرشار از خوشبختی میکرد ..... چنین مینمود که همه خاموشیم . دلم میخواست بدانم بابک در این دم به چه میاندیشد ؟ بیگمان سرگرم برنامه ریزي و یافتن راهی بود که بتواند در قلب من جاي گیرد . او بسیار باهوش و زیرك بود . باور نداشتم که از عشق من نسبت بنیما چیزي در نیافته باشـد. شاید با اجراي نقش ماهرانه اي که نیما با او ایفا میکرد ، نمیگذاشت تا او بتواند بیک پندار نهایی رسیده جایگاه خویش را در میان ما بیابد . از اینرو گاهی ما را باهم یا در کنارهم مینشانید. بیگمان خود را درمیان هاله اي از تردید میدید و پی درپی میکوشـیـد تـا از درونش بیرون رفته ، راه خویش بیابد و راستینگی را برهنه و آشکار ببیند . بکافه رسیدیم .هنگامیکه از اتومبیل پیاده شدیم ، بابک گفت : درحیرتم شما دو تن چگونه امروز همرنگ پوشیده اید ؟ بنیما نگاه کردم - من رنگ سبز را بیاد جنگل و آبی را بخاطر دریا خیلی دوست دارم . میدانی ؟ پدر منهم مانند نیما داراي چشمان آبی خیلی قشنگی بود . تفاوتی که او با دیگر چشم آبیها داشت این بود که رنگ چشمانش با حالت درونیش تغییر میکرد . این چشمان آبی نیما مرا بیاد او میاندازد . من این چشمها را خیلی دوست دارم . از اینها که بگذریم رنگ آبی و سبز براي من نماد عشق و زندگی است اما نیما را نمیدانم . شاید او هم در اینمورد چون من میاندیشد؟ بابک بنیما نگاه کرد ، هر چند کوشیدم تا آن نگاه را تفسیر کنم اما نتوانستم جز اینکه هر دو پنداشتند که اگرعشقی بین من و نیما پدید آمده باشد ، به خاطر دلبستگی من بپدرم میباشد . این پندار براي نیما توفانزا و براي بابک آرامبخش بـود . در دل خداخدا کردم که نیما دروغ مرا دریافته و بحساب زرنگیم بگذارد تا باینوسیله بابک بند هر نـوع گمانه زنی را از پایش برداشته و او را راحت بگذارد . مانند همیشه میزي را کنار پنجره برگزیده روي یک صندلی نشستم . همانگونه که پـیش بینی میکردم ، بابک کنار من و نیما روبرو وعمو هم در کنار نیما نشستند . هر یک لیستی را برداشته وبخواندن سـرگـرم شدیم . زمان را مناسب دیده ، بنیما نگریستم او نیز مرا نگریست ، باو لبخندي از پیروزي زدم . چه میشد اگر این دو تن با ما نبودند ؟ کاش دستکم تا آخرش ساکت میماندند و سخنی نمیگفتند . در چشمان نیما سایه غم دیدم . لبخند همیشگیش را برلب نداشت . بـا نگاهم سر تا پایش را نوازش کرده ، با لبخندم باو گفتم : که تو ، تنها خداي من در روي زمین هستی . بستنی ها را سفارش داده و چشم براه آوردنش ماندیم . از بابک پرسیدم : بدیده شما بستنی شیرینتر است یا عشق ؟ بابک پرسشگرانه بمن نگاه کرد و پرسید : شما از عشق میگویید ؟ من میاندیشم که با چنین قلب سخت و روان ستیزه جو ، هرگز از کنارعشق هم نخواهی گذشت. - خوب این پندارشماست نه چیزي که در وجود منست . از دیدگاه من برتر ازعشق چیزي درجهان وجود ندارد . اگرچه شما درسـت اندیشیدید اما من اگرعاشق شوم ، تا پایان عمرم با آن میمانم. بنیما نگاه کردم ، پنداشتم با این سخن خیالش را آسوده کرده ام اما آن ابر تیره آسمان آبی دریاي چشمانش را همچنان پوشانـیـده بود. آیا از چه چیزي رنج میبرد؟ دلم بدرد آمد . خدایا او را چه شده ؟ آیا سخنان من چنین آزرده اش کرده است ؟ اگر چنین بـاشـد هرگز خود را نخواهم بخشید . بستینها را آوردند . دیگر میلی بخوردنش نداشتم . نگاههاي مشتاق عموهم مرا بیشتر کلافه کرده از دیدن گاه بگاه نیما هم مرا بـاز میداشت . از دست بابک و این مهمان نـاخوانده ، سخت خشمگین بودم . اما بروي خود نیاوردم . در ایندم بابک رو بمـن کـرد و پرسید؛ چیزي ناراحتت کرده است ؟ - نه ! - من دیگر ترا میشناسم . چشمانت میگویند خشـمگین هستی!


- آدم گاهی بیخودي خود را ناراحت میکند، شاید این کافه دیگر مانند گذشته، برایم دلچسب نیست ! بستنیهایمان را خورده و از آنجا بیرون آمدیم . داشتم دیوانه میشدم، نیما را چه شده است ؟ بابک وعمویش چشم از من بر نمیداشتند تا بتوانم بنیماي محبوبم نگریسته و با زبان نگاهم او را دلداري داده و زیرسایه برگهاي مهربانیهایش اندکی بیاسایم آه ، بابک ! کاش میدانستی چه اندازه از تو بیزارم ؟ نفهمیدم چه زمانی سوار ماشین شدم که تکان ماشین و تماسیکه هیکل چاق و فربه بابک با بـدن زریف من پیدا کرد مرا بخود آورد این مردك با آمدنش رویاي با نیما بودن را تبدیل بیک کابوس کرد و سبب شد تا او را هم درکنارم بنشاند که برایم بسیار زجر آور بود. نیما مرا در آینه میدید و همه احساسهاي ناگوار مرا از وجود بابک و آن مهمان ناخوانده، بخـوبـی درك میکرد . او در من بـود گرچه کالبدش با دیگري و در کنارم نبود. در ایندم بابک پیشنهاد کرد تا براي خوردن شام بیک رستوران باصفایی برویم . اندیشیدم با بودن این عمو نه تنها نمیتوانم از وجود نیما در کنارم شاد شوم ،باید کلی هم زجر بکشم . - سپاسگزارم تا همینجا هم خیلی بمن خوش گذشت، باشد براي بار دیگر . باید بخانه برگردم ! - بسیار خوب ، هرگونه که شما بخواهید! بسوي خانه ام حرکت کردیم . هنگامیکه بابک وعمویش از ماشین پیاده شدند ، بنیما گفتم : نازنین! آن سخن را در مورد پدرم براي ببیراهه بردن پندار بابک در مورد ما باو گفتم . در ضمن، این عموحسابی حال مرا گرفته است . - میدانم . از ماشین پیاده شده ، بآنها بدرود گفتم و شتابان به خانه بازگشتم . چه احساس آرامشی پیدا کردم . گویی بار سنگینی را از روي دوشم برداشته اند . پیراهــن گشادي بتن کرده ، یک نوار درون کاست گذاشته، خود را روي مبل تنگ جاي دادم . دلکش خوش نوا می خواند : بخدا هر جاگذرم تو جلوه گري ، سوي تو آورده دلم ، بـبـلا خو کرده دلم ، تو مجو از ایندل من دیوانه تري . تا کی عاشق زار بلا کش تو بسوزد از غم عشق و از آتش تو ؟ دردا دل بتو دادم و غافل ازاین ، که آتشین بود این عشق سرکش تو....نیماي خوبم کاش اینجا بودي و میدیدي که چگونه چون پروانه برگـرد شـمـع وجودت میگردم ؟ چشمانم پُر آب شدند و آرام آرام روي گونه هایم سرازیر گشتند . بنازم وفاي دیده را بر این دلسوزیش بـا دل . نازنین کاش میشد تاهمه عشقم را بتو نشان دهم .عزیزم! چه میشد گر پیراهنی بودم برتن خوش هیکلت یا شانه اي بر مو، کفشی در پا ، سر مویی ببدن، مُژه اي برچشمان قشنگت یا که قطره خونی دررگهاي پیکرت ؟ خدایا ! چرا آنچه را که آرزو دارم بمن نمیدهی و آنکه را نمیخواهم میدهی ؟ ...درایندم بیاد بابک افتادم . هدف او از آوردن عمویش بهنگام دیدارما چه بود ؟ کردار و رفتارش کم کم در من ایجاد نگرانی میکرد. چه نقشه اي در سردارد ؟ اگر از دلبستگی من بنیما آگاه است پس چرا اورا با خود همـراه مـیـآورد تـا یکدیگر را ببینیم ؟ جز اینستکه میخواهد مارا بیازماید ؟ اگر من عاشق نیما نبودم هیچ چیزي در پهنه گیتی برایم کمتـریـن ارزشـی نداشت اما اینجا پاي او و عشقش در میان بود . باید دندان روي جگرم گذاشته ، خاموشی میگزیدم حتا ناخواسته با او کنار میآمدم آخر تا کی باید هردوي ما این نقش جانکاه را اجرا کرده و او را بفریبیم تا مبادا یکدیگر را گم کنیم ؟ سرانجام باین نتیجه رسیدم تـا در دیداري که باهم خواهیم داشت ، همه چیز را باو گفته و از او بخواهم تا راهی براي خروج از این بن بست بجوید . شب را بهر جـان کندنی بود بسحر رسانیدم . دوباره همان برنامه وهمان که همیـشه انجام میدادم ، مانند یک ماشین خودکار . براي رفتن باداره از خانه بیرون آمدم . از میان پـارك زیباي شهر بسوي اداره رهسپار شدم ، تنها چیزیکه برایم خسته کننده نـبـود همین پارك زیبا با گلهاي همیشه تازه اش بود . وارد اتاقم شده برییسم روزخوش گفتم . با نگاه پرمهرش مرا تـا پشت میزم همراهی کرد . گویی فهمید کلافه ام ، سربسرم نگذاشت . بپایان زمان اداري میرسیدیم . ناگهان یادم آمد که باید بنیما تلفن کنم . اما امروز یا فردا ؟ فردا هم آمد، بازهم گفتم : نه فردا . نمیدانستم ، چرا هر روز، امروز و فردا میکنم ؟ براي نخستین بار، دلم مرا از تـلـفـن دور میکرد . بدلم گفتم : ترا چه شده ؟ همیشه دست ، پا وهمه پیکرم را بسوي تلفن میکشانیدي اما اینک از آن بازم میداري ؟ امروز، روز پنجشنبه و آخرین روزهفته است . در اتاقم کسی نبود ، رییسم کارش را بپایان رسانیده و رفته بود . پس از چند روز، امروز و فردا گفتن دیگر باید بنیما تلفن میکردم. با شتاب شماره اش را گرفتم تا بازهم دستخوش تردید نشوم و اگر ومگرها مـرا سـُ سـت نکرده وزمان را از دستم نگیرند . تلفن سه بار زنگ خورد...بفرمایید خواهش میکنم....خداي من خودش بود .آواي گرمش در گـوش جانم پیچید و مرا جانی تازه بخشید . دستپاچه شده با اشتیاق فراوان گفتم : درود بر شما و روزتان هم خوش .خوبید ؟


- نه بخوبی شما ! - از کجا میدانید که من خوبم ؟ - اینگونه پنداشتم ! - درست پنداشتید اما پیش از اینکه آواي گرمت را بشنوم ، خوب نبودم. اکنون خوب هستم چون دارم با شما گفتگو میکنم . حال بگو ببینم ! از آنجا و خودت چه خبر ؟ - هفته آینده روز پنجشنبه ، میتوانیم یکدیگر را بتنهایی ببینیم زیرا قرار است بابک براي دو روز بشیراز رود . ما در خانه او همدیگر ر ا دیدار کرده و میتوانیم در هر موردي که دوست داري با هم گفتگو کنیم ! - خانه بابک ؟ - آري . نیازي نداري بترسی . چیزي پیش نخواهد آمد که سبب نگرانی شود ! - خوشحالم که سرانجام میتوانم همه اسرار دلم را برایت فاش کنم ! - تو، زبان گویاي دیگري هم داري و آن نگاههاي تست که بهنگام دیدارمان با من از نگفته هایت سخن میگویند...... شگفتا...اینبار براي بار نخست ، سکوتش را شکست و با من از خودمان گفت. - خدا کند تا پنجشنبه زنده بمانم... - مگر میخواهی روز پنجشنبه خود را بکُشی ؟ - من ، نه ! اما دلم ممکنست از شادي بمیرد . آخر میدانی ؟ او تو را خیلی دوست دارد . دایم مرا سوي تو میکشاند . - آزارش نده ، او بهترین دوستِ دلِ منست . در ایندم صداهایی شنیدم.... فهمیدم که بابک وارد نمایشگاه شد ، گفتم : گوشی را بگذار خواهش میکنم ، میان هفته آینده بازهم تلفن میزنم ! گوشی را بوسیده سر جایش گذاشته ، گفتم : اگر تو نبودي من چکار میکردم ؟ پیامش را چگونه دریافت میکردم ؟ پس تو را هـم دوست دارم . سخنان نیما آب خنکی شدند بر روي اتش التهابات درونم . در ایندم یکی از دوستان همکارم که مرد جوانی همسن و سال خودم بود وارد اتاق شد . با آهنگ گلایه آمیزي گفت : چندیست دیگر از من حالی نمیپرسی . گویا سخت گرفتار شده اي ؟ - آري ، چنینست که گفتی با اینحال ترا هرگز فراموش نکردم زیرا یکی از بهترین دوستان و همراز وهمدل و سنگ صبور من بودي و هستی . چه خوب شد که آمدي میخواهم چیزي بتو بگویم . بیا بنشین روبرویم ..کاش میتوانستی حال مرا دریابی تا بـدانـی چـه غوغایی در درونم بپاست؟...میدانی؟ من دلباخته شده ام.... با حیرت فراوانی مرا نگریست - تو...؟ تو و دلباختگی ؟ نه ، باور نمیکنم.. چند سال است ترا میشناسم...گاهی از خودم میپرسم ، نکند در سینه ات بجاي قلب تکـه اي سنگ داري ؟ قلبی که همه درهایش بسته است یا شاید هم دري ندارد تا روزي بروي کسی باز شود اما هرگاه بمهربانیـهـایـت میاندیشم نمیتوانم بپذیرم که تو قلب نداشته باشی ! - پس بگذار خبرت کنم ، کسی را یافته ام که توانسته است آن سنگ را برداشته و قلبی چون دریا پُر از عشق و زیبایی وشـیـدایـی جایش بگذارد ! هیجانزده گفت : این مژده بزرگیست براي من ! - این رویداد چه ربطی بتو دارد ؟

Commentaires


bottom of page