top of page

کــو چــه بــن بـــست عـــشق - روح انگیز خدیور بخش بیست و نهم




من ماندم و اتاقی خاموش با دستگاه تلفنی که فریاد میزد و مرا سخت بسوی خود میخواند . گر چه دمی نبود که من بیاد نیما نباشم با این وجود دلم برای دیدنش بینهایت تنگ شده بود . بگذارهرچه میخواهد پیـش آید . باو تلفن خواهم زد . با دستانی مشتاق و پاهایی لرزان و دلی بیقرار سوی دستگاه رفته پیش از آنکه عقلم مرا سرزنش کند ، شتابان شماره را گرفتم نمیدانستم چرا دیگر از بابک نمیترسم . همچون کسیکه برای دل بدریا زدن باید ترسش را در ساحلش بریزد ، منهم چنان کردم . نیما شمع زندگیم بود و من پروانه عشقش. تنها آرزویم سوختن در پای او بود. دیگرچیزی از زندگی وعمرخویش نمیخواستم . درایندم آوای براستی نشاط بخشش را بـا گوش جانم شنیدم . دلم پیش ازمن خود را باو رسانید . - بفرمایید ! - روزت شاد ، خسته نباشید ! - آه ، شما هستید ؟ - بازهم منتظر تلفن کسی بودید ؟ - نه ، کمی حیرت کردم چـون گمانیکه کرده بودم درست بود! - چه گمانی ؟ - دلم بمن گفت : تو زنگ خواهی زد . برای همین شگفت زده شدم ! - بابک نیست که چنین بی پروا سحن میگویی ؟ - نه ! - پس میتوانیم با خیالی آسوده گفتگو کنیم ! - آری . - میدانی ؟ دلم میخواهد ، منهم آنجا در کنار تو باشم تا آنچه را که دردل دارم بتو بگویم و هر چه را هم که زبانم نمیتواند چشمانم بگویند! آوای دلنشینش گوش جانم را نوازش داد. - خوب بیا اینجا ! شگفتزده پرسیدم ؛ - آنجا؟ مگر نمیدانی که من نمیتوانم بدون آنکه باو خبر دهم بآنجا بیایم ؟ اگر چنین کنم میفهمد برای دیدن تو آمده ام ، اما تو میدانی که دیدارش برایم بهانه ایست تا ترا ببینم ..حال میدانی چه آرزویی دارم ؟ آرزویم اینست که یکبار ترا تنها ببینم . بدون داشتن واهمه از بابک یا دلـهُره برای از دست رفتن زمان کوتاه دیدار . میخواهم با تو باشم و ترا توی قلبم و میان رگهایم چون گردش زندگی دروجودم حس کنم ! آوایش مانند دلنشین ترین ترانه های دل انگیز موسیقی ، درگوش جانم نشست . - منهم اینرا آرزو دارم . کمی بمن مهلت بده تا در پی یافتن زمانش باشم ! - براستی توهم دوست داری بدون وجود بابک با هم از قصه شیرین دلهایمان بگوییم ؟ - آری ! - با این سخن شیرینتت مرا بینهایت شاد کردی . همیشه از این میترسیدم که عشقم یکسره باشد . شاید بتوانی حال مرا دریابی ، چون واژه ای برای بیانش نمییابم ! - خودت را آزار نده ، من احساس ترا خیلی خوب درک میکنم و میدانم آنچه را که در قلب داری ! در دل گفتم : میگویند بت پرستی گناه است باشد من این گناهرا به جان و دل میپذیرم و ترا بت خویش میکنم .

وادامه داد ، قـرار است در میانه هفته برای خوردن کیک و قهوه بکافه تریا برویم . بابک چشم براهست تا باو زنگ بزنی و روز دیدار و زمانش را بگویی ! - بسیار خوب . فردا برای شنیدن آوای دلنشینت دوباره تلفن میزنم .اگردوست داشتی بگو من زنگ زدم، برایم فرق نمیکند . میدانی ؟ چه با تو باشم و چه نباشم ، وجود ترا در کنارم احساس و سیمای تو را هم در برابر چشمانم میبینم ! ساکت شد... پس از دمی گفت : دلم نمیخواهد بابک بتو آسیبی برساند ! - آیا نگران من هستی ؟ - آری . خیلی زیاد! - میدانی این سخنت برای من چه ارزشی دارد ؟ یکی از آرزوهای دیگر مرا برآوردی. کاش میتوانستم همه احساسم را بیان کنم ؟ همچون کسی که تُنگی شـراب شیراز نوشیده باشد مستم کردی نازنین ! برایت بهترینها را آرزو کرده ، بخدای عشق میسپارمت تا ترا برایم نگهدارد ! - همچنین عزیز! بدرود تا فردا. گوشی را گذاشتم . از شادی زیر پوستم نمیگنجیدم . بزودی او را میبینم و عمری دوباره و دوباره خواهم یافت . ایخدای عشق ! چه نیکبختم ؟ آه، زندگی خیلی دوستت دارم ..... هنوز بپایان وقت اداری نرسیده بودم . روی صندلی راحت خود نشسته سوار بر بال مـرغ اندیشه در آسمانها بپرواز در آمدم . زندگی را چون دریا و خودم را امواجی بر رویش دیدم زمین هـمچنان بدورخود و خورشید میچرخید . جنگلها درسکوت، پرنده ها نغمه خوان ، هستی با هوا در آمیخته ، همه چیز را بحرکت در آورده بود . چه زیبا است این جان بخشیدن ؟ از آنجا بزیرآمده خود را در میان بابک و نیما دیدم . یکی زنده ام میکرد و دیگری مرا میمیراند ...... ناگهان نگاهم بر روی دوتا چشمان قهوه ای و کنجکاو خیره ماند خود را تکان دادم ، ناشناسی روی صندلی روبرویم نشسته چون قورباغه بمن زُل زده بود خود را جابجا کردم . - شما چه زمانیست اینجا نشسته اید ؟ با دستپاچگی گفت : مرا ببخشید ، در زدم اما شما چنان در اندیشه خود غرق بودید که صدای در زدن مرا نشنیدید ، منهم نخواستم رشته پندارشما را پاره کنم . بردباری بخرج دادم تا از این نَوَرد که بپندار من چنان شیرین بوده که حتا متوجه ورود منهم باتاق نشدید ، باینجا بازگردید ! با دستپاچگی گفتم : اوه ، آری، آری، چنینست . من همیشه همینگونه ام و زیاد توی خودم هستم . اینک بگویید با من کاری دارید ؟ - آری . چندیست در پی یافتن زمان مناسبی هستم تا بتوانم با شما گفتگویی داشته باشم امروز دیدم بهترین زمان آنست . میخواهم از شما خواهش کنم اگرممکنست کمی از وقت خود را بمن بدهید ! از خود پرسیدم او کیست که تا امروز او را ندیده ام ؟ بیاد آوردم ، یکی دوبار او را توی راهرو دیده ام . - بفرمایید ببینم چه کاری از دست من برای شما بر میآید تا انجام دهم ؟ - من بتازه گی در اینجا استخدام شده ام وهنوز نتوانستم دوسـت مورد اعتمادی پیدا کنم که بتوانم او را در جریان مشکلی که برایم پیش آمده، گذاشته از او یاری بخواهم ! - اگر بتوانم شما را کمک کنم بیگمان اینکار را انجام خواهم داد ! سرش را بزیرانداخت. انگار از من خجالت میکشد . - یک مشکل احساسی برایم پیش آمده که پدرم را در آن گناهکار میدانم زیرا برای من همسری برگزید که نمیخواستم .هرچه باو التماس کردم تا از اینکار دست بردارد نپذیرفت و گفت : اگر با ایندختر ازدواج نکنم دیگر مرا فرزند خود نمیداند و ترکم خواهد کرد . بسیار کوشیدم تا خود را از زیر بار این ازدواج زوری بیرون بکشم اما نتوانستم . من تنها پسر خانواده ام میباشم ، برای آنکه سبب از هم پاشیده گی این کانون نشوم پذیرفتم . میدانید ؟ من زنم را دوست ندارم . بدون هیچ احساسی با او زندگی میکنم .اکنون یک پسر دارم ، اینرا هم پدرم میخواست که در نخستین سال ازدواج باید دارای فرزند شوم تا رشته محبت بین ما محکمترشود . پدرم یک مذهبی خشک و متعصبیست !

در دل گفتم : خوب زندگی خصوصی شما چه ربطی بمن دارد؟ ادامه داد ، سالهاست که چشمانـم بدنبال زنی بوده که او را همیشه در رویاهایم میدیدم . برای یافتنش بهَر کوچه و خیابان ، درون اتوبوسها ، میان مردم و حتا بشهرهای دیگرهم سر زدم اما او را نیافتم . گاهی مانند دیوانگان ، بچهره زنان و دختران خیره شده ، ازخود میپرسیدم آیا او گمشده منست ؟ تا کنون چند بار بـاین چم کتک خوردم . زیبارویان زیادی دیدم اما آنرا که دلم در جستجویش بود ، نمییافتم . اینک پس از گذشت این سالها ، او را یافته ام . هنگامیکه برای نخستین بار دیدمش بیهوش شده و برزمین افتادم . نمیدانم از شادی بود یا هیجان ؟ هر چه بود شوق دیدار او هوش از سر من بُرد . کسیرا ندارم تا برایش ازاین درد بگویم جزشما . بمن بگویید چه کنم ؟ رویای من بواقعیت پیوسته، من گمگشته ام را یافته ام . میدانید؟ ازهمکارانم شنیده ام که شما خیلی مهربان و دلسوز هستید و بهمه کمک میکنید. خواهش میکنم بمنهم کمک کنید . میدانم که راز مرا جایی فاش نمیکنید. اینک از شما میخواهم راهنمایم باشید و بمن بگویید چه کنم ؟ کمی اندیشیده ، پرسیدم : من چه کاری از دستم بر میآید ؟ این یک رویداد احساسی است من چگونه میتوانم خود را وارد این ماجرا کنم که هیچ ربطی بمن ندارد ؟ از این گذشته ما یکدیگر را نمیشناسیم . شما چگونه با اتکا بسخنان دیگران بمن اعتماد میکنید و این راز سربسته خود را بمن میگویید ؟ - من دراین اداره دوستی دارم که شما او را نمیشناسید اما او درباره شما همه چیز را میداند روی صندلیم جابجا شده ، شگفت زده پرسیدم : براستی چنینست ؟ - آری ! - شما اگر جای من بودید اینرا باور میکردید ؟ - آری . زیاد هم حیرت برانگیز نیست. شما با کسی رفت وآمد میکنید که او هم با این دوست من دوست است وهرچه را درباره شما میداند باو میگوید و او هم آنها را بمن میرساند . دلگیر و خشمگین از پنجره ببیرون نگاه کردم . براستی چه کردار زشت و چه انسان پستی؟ بیچاره بمن ، درمیان چه مردمان بدی زندگی میکنم ؟ نمک میخورند و نمکدان میشکنند. هرکس هر چه بخواهد میگوید و هر گونه بخواهد رفتار میکند. خیانت دیگر مرزی نمیشناسد . شرافت هم که مُرده ، پس این قراردادهای اجتماعی برای کیست ؟ دوستیهای پاک وبی آالیش کجارفتند ؟ من در خانه ماری را بنام دوست وهمکار در آستین خود پرورانیدم تا اینچنین نیشم زند . زنیکه روبرویم میخندید اما از پشت برایم خنجر کشیده بود. - ممکنست نام این دوست خود را بمن بگویید یا دست کم نام آن خانمیکه با من رفت و آمد دارد تا ازین پس بدانم دوست و دشمنم کیست ؟ - شما این دوست مرا نمیشناسید چون او هم مانند من بتازه گی استخدام شده است ! با این سخن بیشتر حیرتزده شده ،هاج واج باو نگاه کردم .دیگرسخنی برای گفتن نماند. از جایش برخاست . - مشکلم را کامل برایتان مینویسم . خواهش میکنم آنرا خوب بخوانید، پس از آن بمن بگویید چه کنم ؟ و از اتاق بیرون رفت . پایان وقت اداری بود . بسوی ایستگاه اتوبوس راه افتادم . او با گفتارش مرا از نیما جدا و بسمتی کشانید که روانم را سخت آزرده کرده بود . بخود گفتم : ای مرد دیوانه ! چرا از میان اینهمه کارمند زن و مرد یکسره نزد من آمدی ؟ بمن چه که عشقت را یافته ای ، سبب شدی تا من از اندیشیدن به معبـودم باز مانم ، پنداشتی مدد کارم ؟ و مرا از آن رویاهای شیرینم بیرون آورده ، باین دنیای پُر از نیرنگ و ریا و دو رویی بازگرداندی . نمیدانی که برای من هیچ چیزی جز نیما و دیدارهای زندگی بخش عاشقانه اش وجود ندارد . هیچکس نمیتواند این تاج زمردین عشق او را از سرم بردارد و بر سر زنی دیگر نهد که چون من نیما را دوست داشته باشد و بر او چون من عاشق باشد ؟ وای اگر بابک ، تاج عشق نیما از من بستاند، آسمان خواهد گریست و همه بلبالن، نغمه غم خواهند سرایید. دریا توفانی شده جنگلها سکوت خویش شکسته بفریاد خواهند آمد. باد زوزه کشان ، همه شمعها را خاموش و ستاره ها بهم ریخته و سمان بر من خواهد گریست . پروانه های خاطره هایم ، سرگردان شده و دیگر بلبلی برای گلی نغمه سرایی نخواهد کرد، در آنروزعاشـقان برمن سرود هجران خواهند خواند، چون دل من خواهد مُرد....نه، هرگز چنین نخواهد شد زیرا خدای عشق با من و اوست . دلم درسینه ام بیتابی میکرد. دست برویش گذاشتم و گفتم : آرام باش بزودی او را خواهی دید . بابک دیگر نمیتواند ما را ازهم جدا کند . او هم مرا دوست دارد. او هم مرا میخواهد و این محکمترین رشته زندگی و پشتوانه منست که خانه عشقم را با آن بنا کرده ام . روز دیدار، چنان خود را خواهم آراست که چشمانـش هیچگاه زنی دیگر را نجسته و نخواهد و جز من بکسی نیاندیشد. او را واخواهم داشت تا دست ازهمه چیز و همه کس جز من بکشد . او را از آن خود خواهم کرد . برایش قفسی زیبا و زرین از ایـن عشق باشکوهم ساخته و آنچنان خواهمش پرستید تا بمقام خدایی رسد . آری.....اگر سنگ خارا هم باشد خود را برای همیشه در درونش جای خواهم داد . فردای روزیکه قرار دیدار با محبوبم را داشتم ، آنچه را که از آرایشگری آموخته بودم بکار بردم . نمیدانستم چرا اینکار را میکنم ؟ شاید برای انتقام گرفتن از بابک باشد اما بدون آنکه چم آنرا بدانم میخواستم چنین کاری کنم . پیراهن سبز رنگی همرنگ برگ درختان جنگلی پوشیده بر موهای بلندم در دو سوی باالی گوشهایم ، بیاری دو سنجاق با پرهای سبز و زرد کمرنگ زده، آنرا آراسته....چون گلی زیبا با رایحه دل انگیز یاس ، فرشتـه گونه بسوی میعادگاه رهسپارشدم . مردمیکه از برابرم میگذشتند تا زمانیکه از آنها دور میشدم ، چشم از من بر نمیداشتند. یکبار برگشتم و بپشت سرم نگاه کردم ، مردی را دیدم همانگونه که سر را بسوی من برگردانده است بدون آنکه جلوی خود را ببیند راه میرود . بشتاب پاهایم افزودم و در دل خداخدا میکردم که مبادا آنها دیر بیایند و مرا با نگاههای تشنه و کنجکاو مردم تنها و چشم براه بگذارند . زیر بارسنگین آن نگاهها داشتم جان میدادم که اتومبیل بابک را دیده ، با گامهای تند خود را بدرب آن رسانیده درحالیکه از آرایش و آراستگی خود سخت پشیمان شده بودم ، بتندی آنرا گشوده و نفس نفس زنان سوار شدم . نیما و بابک هـردوحیرت زده مرا نگریستند. - روز خوش ! بابک پشت فرمان و نیما هـم در کنارش نشسته بود. در نهایت شگفتی دیدم که نیما هم پیراهن سبز کمرنگی پوشیده در دل گفتم : عشق اینگونه روان و دلهای انسانها را بهم نزدیک میکند . نیما درآن پیراهن خوشرنگ ، رویایی ترشده بود . با دیدن او همـه التهابم فروکش کرد . رنگ آبی چشمان و آن پیراهن سبز مردانه اش دوباره مرا بکناردریا و جنگل شمال بُرد . در ایندم بابک پرسید : چرا چنین شتابان سوارشدی؟ باو نگاه کردم تا چم آنرا بگویم اما خیلی زود پشیمان شدم . - همینجوری ! - اما من میدانم چرا؟ از نگاههای مردم فرار کردی! بیچاره ها گناهی ندارند. هر چشمی دوست دارد زیبایی ها را ببیند ! - آه ، آنها نمیدانند که همه اینها رنگ و روغن هستند! نیما که تا آندم ساکت بود، گفـت : درست است اما نه همه آن !

Commentaires


bottom of page